تبلیغات
سمر
سمر
من به سیبی خشنودم ...

 

مـن از شبـهـا نمــی تـرســم، از ایـن تنـهـایـی ممتـد

از این چشمک زن بی شرم، کو پیوستـه مـی خنــدد

از این دیوارهای سسـت، که لرزان از بن و پایه است

از این ابر سیاه و سخت، که بی باران و بی مایه ست

از ایـن مـرداب بــی نیلــو، که مـی مانـد بـه گنـدآبـی

از این شبهای بـی مهتاب، که دیـده ترسد از خوابـی

از ایــن آمــوزگــار دهـر، کـه گیــرد امتحـانــی سخـت

از آن دشمـن که از خشمش، دریده بر تن خود رخت

از ایــن افـکــار پـوسیـــده، کـه رویـیــده ز هــر ایــده

از ایـن دروازه ی مـردم، که بـی قـفـل و کلیـد مونـده

نـمــی تـرسـم از آن مـردی، که از مـردی فقط نامـی

به تن بـُردسـت و با شـادی، نمـوده بـر لبـش جامــی

نمـی ترسم که گویـم من، زنـم، نسلـم ز حـوّایسـت

که بر لب می نهد گندم، همان کز خوردنش منعست

اگر دارم کسـی را دوسـت، نمـی بنـدم ز ترسم لـب

نمی ترسم از این مردم، ز عشقش می روم در تـب

 

                                                ماندگار

 

سروده شده در:

دوشنبه 8/6/89

3:08 بامداد

 




طبقه بندی: دو یار،
ارسال در تاریخ دوشنبه 8 شهریور 1389 توسط سمیرا (ماندگار)
قالب وبلاگ

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت