تبلیغات
سمر
سمر
من به سیبی خشنودم ...

در آن شام تاریــــک که مهتابی نبود
روح و جـــــــان را طاقت و تابی نبود
دل بهانــــــــه میگرفت چون کودکان
درد او را کس نمی دانست چـه بود
گرمــــــی خورشید را میکرد هوس
گر چه می دانست که آفتابــی نبود
او ســـــــــراغ باده و می  میگرفت
در سبـــــــویم بــــاده نابــــی نبـود
دیـــــــــدن دلـــــدار را میکرد طلب
در شبــی که دیده را خوابـــی نبود
او زما می خواست كه آرامش كنیم
گفتم ای دل یکــی بود یکـــی نبود

رضا
89/9/11




طبقه بندی: دو یار،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 11 آذر 1389 توسط saeed
قالب وبلاگ

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت